تبليغاتX
بیدمشک

بیدمشک

جنگ و ادبیات

عرفه و يه دنيا دلدادگي

 

هو

  
 

زمزمه جاماندگان رمضان در عرفه

دلم هواي باريدن دارد و نمي‌بارد. بغضم ميل شكستن دارد و نمي‌شكند.

مي‌خواهم در ابري‌ترين لحظه‌ها فرياد بزنم و از باران عرفه سيراب شوم.


 . . . و اما باز اين اشك است كه از جاده‏هاى دل مى‏گذرد و در كوير نياز ساكن مى‏شود .

دوباره كبوترهاى محرم خيال، با خاك........

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 16:59  توسط یک دوست حسین غفاری  | 

کعبه

هو
 
به بهانه سفر به مكه
 
روي پرده كعبه خواهم نوشت
 
مدم ، نبودم !

بيا تا باشم
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 16:19  توسط یک دوست حسین غفاری  | 

هو

سحر با باد مي گفتم حديث آرزومندي

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندي

دعاي صبح و آه شب کليد گنج مقصود است

بدين راه و روش ميرو که با دلدار پيوندي

قلم را آن زبان نبود که سرّ عشق گويد باز

وراي حد تقريرست شرح آرزومندي

الا اي يوسف مصري که کردت سلطنت مغرور

پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندي

جهان پير رعنا را ترحم در جبلت نيست

زمهر او چه مي پرسي درو همت چه مي بندي

همايي چون تو عالي قدر حرص استخوان تا کي

دريغ آن سايه همت که بر نا اهل افکندي

                                        درين بازار اگر سودي است با درويش خرسند است
+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 7:17  توسط یک دوست حسین غفاری 

غزل خداحافظی

                         

به قول بيدمشك

هو

بيدمشك اين ها را در يك نشريه نوشته است من از وبلاك سربندهاي فراموش شده برداشتم

http://www.hozor.blogfa.com

 

من در جنگ هيچ گاه احساس واماندگي نكردم .

چرا اين كه آدم هر لحظه خود را در اداي تكليف مي ديد

 ولي امروز در پشت ميزها و كامپيوتر ها و روز مرگي ها

 پشت امضاها و فيگورها ي رياست و معاونت

 آدم احساس دلتنگي مي كند .

آدم بايد خود را چيزي نداند تا بتواند به چيزي برسد.

آن هايي كه گفته اند : ماكنج فقر را به دو عالم نمي دهيم

فقري را گفته اند كه معناي نداري در مقابل داري كل عالم هستي

 يعني ذات اقدس اله است.

يعني او را هو الغني الحميد مي دانندو خود را به حكم فقير .

او در تعريف جبهه چنين مي نويسد:

 اينجا آدم چيزهاي غريبي مي بيند.

من درهايي در روي زمين ديدم كه رو به آسمان گشوده مي شوند

پاي محتاطانه روي زمين گذاشتن يعني مي ترسي

كه مبادا از آسمان سر در بياري

آدم هاي اينجا خاكي اند آن قدر خاكي وقتي كه تير مي خورند

تازه گلي مي شوند آن هم گل سرخ.

هم سنگر عزيزم !

در درياي ياد شما زورق بي لنگر كلمات مرا آرامشي نيست.

اما بايد گوشه اي لنگر خدا حافظي را به آب انداخت

 تا از ساحل فاصله اي نگيرم

چرا كه شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل است

 و بيش از اين گفتن دور از ادب.

به پايان آمد اين دفتر حكايت هم چنان باقي است

به صد دفتر نشايد گفت حسب الحال مشتاقي

موقعيت گم شدگان مجنون

حسين غفاري

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:4  توسط یک دوست حسین غفاری  | 

سلام

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 16:35  توسط یک دوست حسین غفاری  |